« به سوی نور » 

بعد از شام ، در کنار پدرم نشسته و با هم به تماشای تلویزیون پرداخته بودیم . او در حالت آرامی به می برد و از تماشای برنامه ی مورد علاقه اش لذت می برد.

به او گفتم که قرار است روز بعد به همراه خواهرم به کلیسا برویم . میل داشتم مانند همیشه و پیش از آن که به بستر بروم استحمامش کنم.

از من سوال کرد آیا می توانم پیش از حمام سرش را نیز اصلاح کنم؟

همچنان که مشغول مرتب کردن موهای پشت گوشش بودم به من گفت : هر دو طرف را خوب کوتاه کن بتی...! آخر دیگر به هیچ اصلاحی احتیاج نخواهم داشت .

پس از مراسم دعای کلیسا در روز بعد ، برای صرف ناهار بیرون رفتیم . پدرم در نوعی حالت شادمانی و هیجان خاصی به سر می برد. 

ناگهان صدایش را شنیدم که به من گفت : بتی ممکن است ظرف شکر را به من بدهی؟

دستم را پیش بردم تا شکر را بردارم سپس چرخیدم تا آن را به او دهم . در طول این مدت کوتاه سر پدرم بر روی سینه اش فرو افتاد و چشمانش بسته شد.

میل داشتم فریاد بزنم : پدر نه! نه! اما به جای آن با صدایی آهسته زیر لب گفتم : خواهش می کنم ... حالا نه ... دوباره به کالبدت بازگرد پدر . من می دانم تو هنوز در اینجا حضور داری ... همین حالا خواهش می کنم .

ناگهان صدای نفس او را شنیدم ... سپس دومین و همین طور سومین! دستم را روی نبض دستش نهادم اما او هیچ نبضی نداشت.

در بیمارستان او را به انواع دستگاه های تنفس مصنوعی متصل ساختند و موفق شدند قلب او را به طور مصنوعی دوباره به کار اندازند. اما من می دانستم که پدرم دیگر در کالبد جسمانی خود حضور ندارد .

با پزشک صحبت کردم و نظر پدرم را مبنی بر اینکه از کمکهای پزشکی این چنینی استفاده نشود به اطلاع او رساندم .

اعضای خانواده در بیمارستان تجمع کردند و همه با هم شاهد خاموش شدن دستگاه ها شدیم .

میل داشتم برای آخرین بار با او خداحافظی کنم .

زیر لب گفتم : پدر ... دیگر وقت آن رسیده که بروید . همه ی ما دوستت داریم و به زودی به تو خواهیم پیوست . 

« حال دیگر به سوی نور بشتاب » 

" برگرفته از کتاب « بیداری معنوی : ادامه سفر به سوی نور... » از نویسنده ای که در پست قبلی ازش یاد شد "

...............................................

وقتی فهمیدم عموی بنده بعد از چندین روز بستری شدن در بیمارستان در اوضاع عمومیش تغییری ایجاد نشده می خواستم به دیدنش بروم تا از نزدیک شرایطشون رو ببینم.

ولی ملاقات در قسمت مراقبتهای ویژه محدودیت بسیاری داشت .

تا اینکه بالاخره فهمیدم رفتن برای ملاقات به این زودی مقدور نیست . شب از نیمه گذشته بود که از راه دور وارد ارتباط با عمویم شدم . همان چیزهایی که قرار بود دست بر سرش بکشم و زیر گوشش زمزمه کنم  از راه دور گفتم .

نمیدونم چرا ولی فکر کردم عموم خیلی خسته است و با شناختی که ازشون داشتم فکر کردم دیگه تمایلی برای ماندن ندارند!!! گفتم عموجان به سوی نور حرکت کن !

صبح همان شب به سوی نور حرکت کردند ! روحشان شاد !

 دارم فکر می کنم ممکنه کسی هم یکروز اینکارو برای من انجام بده ! ایشون میگن اگه این جمله رو آهسته به روح تذکر بدیم مسیرش رو درست طی می کنه و در تاریکی نمی افته و به موقع شروع به حرکت می کنه !

بسیاری حکمت ها وجود داره که ما از اونها بی خبریم...

 ...........................................

" قصه از حنجره ایست     که گره خورده به بغض      یک طرف خاطره ها        یک طرف فاصله ها

در همه آوازها    حرف آخر زیباست

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟...

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست "

 ...........................................

« بهار طبیعت بر شما مبارک بادـ »

 

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
به یاد مرگ

به ایزدی پیوستند، خدایشان رحمتشان فرمایند. خداوند شما را اجر صابرین دهد که حضرتش فرمود: و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالو انا لله و انا الیه راجعون.

زوربا

یک) روان عموی درگذشته ات شاد.. دو) خوشحالم که داری کم کم به نگاهم نزدیک میشی.. ( منظورم اینه که حس میکنم داری کم کم نوع نگاهم رو درک میکنی نه اینکه به اون مسیر حرکت میکنی).. سه) ممنون بابت تولد بهداد.. البته امسال برای بهداد جشنی متفاوت گرفتم... همه ی اونهایی که باید می بودند رو به سفره خانه سنتی ابان دعوت کردیم تقریبا 25 نفر.. و بهداد هم خوشحال بود و من هم.. .. جاتون سبز.... چهار) سژاسگزارم از ارزویی که برای سال جدید برامون کردی.. من هم امیدوارم اگر قرار هست به نقطه ای متعالی تر برسم هر چه کاملتر و در خور تر و شایسته تر باشه.... پنج).. اینکه هنوز هم عاشق غار تنهاییهام هستم.. برای همیشه.. امیدوارم که تو هم تنهاییهات رو تنها برای خودت نگه داری و اون رو با هیچ کسی تقسیم نکنی... گنجی است بی همتا... برای سال جدید شادی و سلامتی و سرور واقعی رو برات ارزو میکنم.. ×× لطفا برای ارسال کامنتهات ادرس وبلاگت رو برام همیشه بزن.. شاد باشی

سعید

سلام دوست عزیز سال نو شما نیز مبارک باشه . از این که قابل دونستی و به من سر زدی متشکرم . مطالب زیبایی دارین و با اجازه لینکتون کردم . شاد و شربلند باشید[گل][گل][گل]

به یاد مرگ

...گذشتگان نماندند، ما هم نخواهیم ماند و آیندگان نیز... غرض نقشی ست که می ماند

به یاد مرگ

... آی گلهای فراموشی باغ مرگ از باغچه ی خلوت ما می گذرد داس به دست و گلی چون لبخند ميبرد از بر ما

موج

سلام ایام به کامش خوبید؟ اون وبلاگهای دیگه کاریه و این وبلاگ که لینک کردید فقط تنها وبلاگ منه مانعی هم ندارد و موجب خرسندیه محمد عبدی سال 77 شهید شد شعر هم بله انتخاب و وصیت خودشه راستی مشهد الرضا دعاگوتونم

ازمیان دل بیتاب

گرامی خامه چکان مهرت را باز پاس میدارم و از همصداییت امیدوار و مسرور . اما مات . لال و کور و دور درمیان آنان که بودشان نیست, خود فریادیست که همواره بر کنگره دیوارهای دل است , که خود می شنوی و هم آوایت. و آن حسی است که مرا و ترا می فهمد. پس بنگر که خود نیز زیبا گوی احساس غم درونی . دوست من : زندگی گاه نعره مستانه عشق است و می نوشین دل غمزدگی گاه هم نعره دردیست که قندیل سکوت دل خود می شکند ما به آواز غم و شادی دل عادت دیرین داریم ...... شما مرا به پر گفتن میکشانید که اگر شما خسته میشوید اما بر من ذوقیست که خودرا نیز میکاوم . سپاس نوروزتان خجسته

به یاد مرگ

امسال به خوبی و خوشی شروع نشد - سالی شروع شد که از تحویل آن دل نگران بودم. افرادی در میان بودند که طی این دو هفته نیستند. امروز هم که آمدم اداره به هرکس تبریک سال نو میگم،... سرها در گریبان است!کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن ...

دوردست

سلام روح عموت شاد خدا بیامرزتش ... مرگ حق است برای انسان نوبت ماهم می شه ...

زوربا

ارزو میکنم سال جدید رو با روزهای خوب.. ارزوهای خوب.. سلامتی کامل.. شادی وافر.. دل خوش... و هر چی خوبیه سپری کنی... با سلام