«  بنام او »

 

زمانی  در باره ی اسکندر مقدونی با تکبر گفتند :                                    

                                       واحتمالا زمانی درباره ی حکیمه با تاثر خواهند گفت :

                                                                                        و شاید زمانی در مورد ... با  تمسخر بگویند :

 

" در تنهایی به سر می برد . تنها نه به آن مقصود که واگذار به خود بود ، زیرا مردم مدام در ملازمتش بودند تنها بود در افکار خود و در آنچه به انجامش دلبسته بود ! "

..................................................................

با اجازه ی استاد بزرگوار راه اندیشه و تعمق :

" خدایا به من توفیق 

                        تلاش در شکست

                                            صبر در نا امیدی

                                                                 رفتن بی همراه

                                                                         .... و تنهایی در انبوه جمعیت 

                                                                                                                  روزی کن "   

.................................................................... 

و با اجازه ی متفکر و نویسنده ی توانا که نشان داد برخی از مفاهیم هیچ مرزی را نمی شناسند :

"  یکدیگر را دوست بدارید ولی از عشق زنجیر مسازید  

   از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید

   دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید

    زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد 

   در کنار یکدیگر بایستید اما نه بسیار نزدیک :

   از آنکه ستونهای معبد به جدایی بار بهتر بکشند 

و بلوط  و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند. " 

 ..............................

پ . ن :  قرار بر نوشتن متن دیگری بود شرایط اینگونه اقتضا کرد .

 ----------------------------------------

" آنکس که نداند  و نداند  که  نداند                                      در جهل  مرکب  ابدالدهر  بماند  "

 

/ 19 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
موج

سلام خاهش میکنم رنجشی در کار نبوده [لبخند]

zorba

حکیمه عزیز تمام صداقت و راستی تو از اول هم برای من مشهود بود.. در مورد سوالت و مرگ انتخابی؟... راستش هیچوقت بهش فکر نکردم. اما اگر انتخابی در کار باشه حتما فرصتی هم باید در کار باشه برای پرداختن به این موضوع.. و من عاجزم از این بابت /... چون نمیدونم و نمیتونم برای خودم فرصت و تفکری در حد مرگ در خودم جستجو کنم. من فکر میکنم مرگ جزو با عظمت ترین نقاط زندگی هست..// ما یه استاد داشتیم که یه بار ازمون پرسید " ازاد اندیشی" یعنی چی؟.. هر کسی به فراخور ذهنیتی که داشت پاسخی داد.. در نهایت استاد چنین پاسخ داد:. ازاد اندیشی یعنی ازاد و فارغ شدن از اندیشه های خود و بعد به نظاره نشستن و گوش دادن به حرفهای دیگران و بعد تفکری به دور از چارچوب اعتقادات و افکاری که ما با اونها برای خودمون محدودیتی رو ایجاد کردیم... من از اینکه بصورت اکادمیک با عاطفی و یا هر نوع دیگه ای به من نگاه کنی اصلا نه ناراحا میشم و نه رنجور.. راحت باش و زیاد در این وادی خودت رو درگیر نکن که من درباره تو چی فکر میکنم..

zorba

برای خودت.. دلت و روانت ارزوی ازادی و شادمانی میکنم.. مسافرت بهت خوش بگذره. نمیگی کجا میری که یه وقت ازت چیزی نخواهیم.. یا اینکه نمیگی که یه وقت اویزون نباشیم که بخواهیم بیاییم؟... [چشمک] در مورد انتخابات گفتی و سرخوردگی و بیابانی.. این روزا دارم بعد از بیابانی به فقر و عشق فکر میکنم.. و چه دنیایی هست این دو... و چه ارتباط تنگاتنگی بین این دو... // من تنها حیرانم و پریشان... همین.. در مورد بهداد و نیره هم حرفی ندارم برای زدن.. اونها خودشون گویای همه چیز من هستند.. و تنها چیزی که من رو ازار میده کاستی های هست که در قبال اونها از طرف من وجو داره.. // تو هم خاله ی بهداد باش.. بهداد من عمه و خاله کم نداره توی این دنیای مجاز!!

zorba

ضمنا در مورد بی اعتمادی اصلا اینطور حرف نزن.. من تا از کسی دلخور و رنجیده خاطر نشم اصلا بی اعتمادی ای نسبت به اون ندارم... تو هم از بهترین دوستای منی... این رو پذیرا باش... من دوستان کمی دارم اما سعی میکنم کیفیت رو به کمیت ترجیح بدم... اگر دوست داشتی میتونی اخلاق من رو از صبا بپرسی... http://nasimesaba.parsiblog.com/ .. خب... حرفی مونده که بی پاسخ مونده باشه؟ با سلام

دوردست

چرا بدون اسم ثبت می کنه ؟ چه جالب اره خودم نوشتم .... از خودم گفتم حق چاپش محفوظه است تخلف در این مورد پیگر قانونی دارد.. چه زیباست و زیر باران برای کسی که از خیس شدن می ترسد چتر بشی.

ازمیان دل بیتاب

دروددوست گرامی و مهربان بسیار سپاس دارم که برایم آرزوی بهبودی را جسم و روحم را داشتید . قصد لوس کردن خویش نیست اما هنوز در هر دو مورد در آزارم . چه می شود کرد که باید بسازم . پوزش میخواهم که دیر آمدم والبته پیش از این مفصل برایتان کامنت گذاشتم که شوربختانه هنگام ارسال کامپیوترم هنگ شد و نمیدانستم که مطلب ارسال شد یانه ، که اینک دیدم چنین نشده و موجب شرمساری من گردید . در باب کلام حافظ ضمن تشکر از اینکه مرا در حد و توان تفسیر آن دانستید ( که باید بگویم هرگز در چنین جایی نمی توان باشم ) ، به عرض میرسانم که با مراجعه به نسخه دم دست از ایشان ، دانستم که در بیت دوم ، دوکلمه (سخت سخت ) باید ( لخت لخت ) باشد که خواجه به برگ برگ شدن یا پر پر شدنش اشاره دارد که از سوزش گزیدن دست و آتش آهی که میکشد گل وجودش به آتش کشیده و میخواهد از ورطه ی که بد اقبالیش رقم زده است بیرون آید ، چراکه آزموده است آنرا و می توان گفت که از شانس خویش نا امید است .

ازمیان دل بیتاب

در خصوص سر نشان ، تا آنجا که بخاطر دارم دوستی ، یکی از روزهای مهر ماه را بعنوان روز تولد کورش یزرگ آورده بودند و میخواستند که آنرا با عنوان سرنشان در ابتدای مطلب نمودار کنیم , که من به استقبالش رفته با سروده ای سرنشان قرار دادم . سپس یاران اهورائی آنرا مستند ندانسته و رای بر حذف آن دادند که من نیز اینکار را انجام داده بطور کل آن پست را حذف کردم . البته چون مربوط به سال 86 میباشد خاطرم تا اینجا یاری داد . از شما بزرگوار صمیمانه سپاسگزاری می کنم که اینقدر به مطالب این ناچیز توجه نمودید . امیدوارم ارزش چنین بزرگواری را داشته باشم . در مورد مطلب اخیر باید بگویم که امان از تنهایی . که نبودنش گاه بی ثمریست و تنها بودن، گاه عذاب است و گاه لازمه رویش نمادهای درونی ، چه خوب و چه زشت . انتخاب مطالبتان از بزرگان با دقت است و اثربخش . شاد باشید و تندرست

به یاد مرگ

سلام نه به هیچ عنوان. نظرات شما درباره من اشتباهه. من هم اونجوری که شما فکر کرید درباره شما فکر نکردم. و هیچ قضاوتی نداشتم. چرا اینطوری برداشت کردین؟؟؟؟ در ضمن دلیل دیر پاسخ دادن من این بود که من جابجایی داشتم هم مزل هم محل کار و این دلیل دیر جواب دادن من و دسترسی به اینترنت بود. اما شما بدجوری عجله کردین. شما از چی ناراحت شدی نمی دونم. اما من هیچ منظوری نداشتم/. منتظرتون هستم .

دوردست

درسنه نظر شما ممنون از نظرتون ولی اگه من نتونم آرادی بیان داشته باشم و اون تفکر و اندیشه مو بروز بدم دیگه نمی تونم اندیشه ی نو و تازه ای داشته باشم وفتی نتونم بیان کنم چرا بهش فکر کنم و بخوام ذهن خلاقی داشته باشم ...

مروارید عرفان

سلام حکیمه عزیز نازنین خواهرم [گل] از اینکه برایم نگران شدی ممنونم ، مورد مهمی نیست ، کلا کمی بی حوصله هستم و شرمنده میشوم از دوستان خوبم که بسراغم می آیند من کمتر میتوانم سر بزنم . چون همیشه نوشته ات عمیق و دلنشین بود . کاش دلهایی باشند که کماکان بهم نزدیک باشند ! برایت آرزوی بهترینها را دارم [لبخند]