« خط سوم »

" آن خطاط سه گونه خط نوشتی :

یکی او خواندی ، لاغیر

یکی را هم او خواندی هم غیر

یکی نه او خواندی نه غیر او !

آن خط سوم منم! ..."

.....................................

 عنوان همین متن بر جلد کتابی از "دکتر صاحب الزمانی" خودنمایی می کند که با استفاده از سه منبع در دسترس تا حدود اندکی توانسته از معمای زندگی و شخصیت جناب " شمس تبریزی " پرده بردارد.

کتابی که توسط دوست محترمی به من معرفی گردید و این کتاب سرآغازی شد برای همراه شدن با این عارف و عالم عالیقدر که در صورت داشتن توان برای نزدیک شدن به نوع نگاه و کشف اسرار درونیشان افق جدیدی را به روی انسان باز می نماید.

چند صباحیست که با هماهنگی روحی خاص با ایشان اوقات متفاوتی را می گذرانم و نمی دانم که این ره به کدامین مقصد منتهی خواهد شد .

به قول بزرگواری که بهم گفتند : دل به دلدار بسپار بی چه کنم!

..............................

و از ایشان :

" مرا شیخی بود ابوبکر نام در شهر تبریز . جمله ولایت ها را ازو یافتم .

اما در من چیزی بود که شیخم نمی دید و هیچ کس ندیده بود .

آن چیز را درین حال ... مولانا دید ."

 

" چون گفتنی باشد

و همه عالم ، از ریش من درآویزد

که مگر نگویم ...

اگر چه بعد از هزار سال باشد

این سخن ، بدان کس برسد که من خواسته باشم ! "

 

و آن خط سوم!؟؟؟...

 --------------------------------------------

پنجشنبه 16 آذر 1391

" طی این مرحله بی همرهی خضر مکن

ظلمات  است  بترس  از خطر  گمراهی "

داشتم به خطرات راه فکر می کردم که به این شعر برخوردم .

به نظرم هر کسی برای ظلمات راه و خطر گمراهی و خضری که بتونه همراهیش کنه مصداق خودش رو داره .

 

/ 17 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
به یاد مرگ

جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر، چندانکه در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی. باری پدرش گفت: ای پسر، تو نیز آنچه دانی بگوی. گفت: ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم. "نشنیدی که صوفیی می کوفت زیر نعلین خویش میخی چند؟ آستینش گرفت سرهنگی که بیا نعل بر ستورم بند

زوربا

حتما که همینطوره ... حتما رشته ی امور زندگی ات بسیار تابیده باید باشه که محکم باشه.. از ریسمونهای نتابیده کسی اتفاده نمیکنه و به درد اعتماد و اتکا نمی خوره... امید که ریسمان زندگی ات چنان تابیده باشه که یارای تحمل شدیدترین و سنگین ترین رفتارها و تنشها رو داشته باشه و بتونه همه ی مسائل زندگی رو تاب بیاره.. // در مورد نوشته ام هم باید بگم حقیقت اینه که من خودم هم مدتهاست سعی میکنم بی تفکر و تاثیر نگذرم..... امید که بتونه اثری مثبت برامون به ارمغان بیاره این وبلاگستان و نوشته هاش.... منکه دوستان منحصر به فردی تو این وادی نصیبم شده... به بودن هر روز هم نیست.. به یاد کردنه.. شما توی دل ما جا داری... روزگارت خوش... ایام به کام...

دوردست

زياد از اين جور كتابا نخواندم ولي سعي مي كنم يه بار امتحان كنم ممنون از اطلاع رسانيهايتان

محسن

گرت هواست که با خضر هم نشین باشی نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش خموش حافظ و از جور یار ناله مکن تو را که گفت در روی خوب حیران باش[گل]

دل بیتاب من

درود بر شما گرامی یا یکدنیا پوزش از تاخیرم که هر با قول بر زود آمدن دارم و باز هم تکرار می شود . دوست گرامی از ابتدایی که این پست را بروز کردم نمیدانم چرا مشگل و با اینکه دیروز مجددن ویرایش و به روز کردم باز انحام نگرفت . ببه هر روی سعی میکنم امروز پست جدیدی را بگذارم . باید به عرض برسانم که اولین دفتر سروده هایم بالاخره به چاپ رسید . چون خودم ناشر مولف بودم از طریق عرضه به بازار مشکل دارم واکثر آنرا بصورت هدیه به دوستان و آشنایان تقدیم میدارم از ابتدا هم قصد فروش آنرا نداشتم . خوشجال می شوم اگر بتوانم از طریقی که می فرمایید یک جلد آنرا تقدیم شما کنم گرامی خطر همیشه در کمین انسانهاییست که پویایی را طالبند و عاشقانه به تکاپوی یافتن نقاط نور در سیاهی ها هستند ولی خرد آنچنان راه را می کاود که هیچ خطری ا.را از رفتن باز نمی دارد . چه بسا که خرد خود ذوب کننده ی گوراهی هاست . .مردم دنیا در مراحل بکار گیری خرد در جای جای طبقات پیشرفت و بهره گیری از لذات زندگی قرار می گیرند . متاسفانه در این سوی همیشه مارا از خطر هلاکت و از دست رفتن ،از آنچه که شایسته آن هستیم دور کرده اند . دوست من موفق سربلند و خوشحال یاشید

نازنین

کجایی دوستم بیا که سخت بهت نیاز دارم.... بروزم

صادق

سلام...خوشبحالت که روحت وقت میکنه.دور نشده.