« نشانه ها »

روزی یک خانواده ی لاک پشت تصمیم گرفتند که برای گردش و تفریح به محلی خوش آب و هوا برند.

همگی آماده ی تهیه ی مقدمات شدند تا راهی شوند .

بالاخره بعد از گذشت یک سال وسایل آماده شد و آنها راهی شدند.

نزدیک دو سال طول کشید تا بالاخره به مکانی که می خواستند برای صرف ناهار و تفریح به اونجا برسند رسیدند.

یک سالی هم گذشت  تا بالاخره سفره ی ناهار را چیدند تا اینکه مادر خانواده متوجه شد نمکدان را فراموش کرده است .

گفتند بدون نمک نمی شود . قرعه به نام فرزند کوچک خانواده افتاد تا به خانه برگردد و نمکدان را بیاورد.

ولی اون به یه شرطی قبول کرد بره و اون اینکه تا برنگشته نباید بقیه شروع به غذا خوردن بکنند.

بقیه ی اعضای خانواده هم قبول کردند و لاک پشت کوچولو راهی شد.

یک سال گذشت ولی او ن نیومد.

دو سال گذشت ولی بازم نیومد.

سه سال گذشت و نیامد .

چهارمین سال هم گذشت ولی لاک پشت کوچولو نیومد .

سر پنجمین سال پدربزرگ خانواده گفت من دیگه دارم از گرسنگی می میرم بیاین غذا رو بخوریم.

همین که خواستند شروع به غذا خوردن بکنند لاک پشت کوچولو از پشت بوته ها بیرون پرید و گفت : دیدید شما به قولتون عمل نکردید !

............................................

مدتی قبل بعد از نیمه شبی خیره به دیوار روبرو غرق در افکار خودجوش خویش بودم !

افکارم منو با خودش برد. داشتم به زندگی لاک پشتی ام فکر می کردم و اینکه چقدر سرعت حرکت رو به جلو در زندگی من هم به مانند این خانواده ی لاک پشته .

به کارهایی که بنظرم تا حال باید انجام می دادم و هنوز به انجام نرسانده بودم فکر می کردم . یعنی همان ماموریت های زمینی که هر کسی به عهده داره تا به انجام برسونه . با اینکه هنوزم دقیقا نمیدونم این ماموریتها چیه ولی بنظرم بدیهی رسید که خیلی از برنامه ها عقبم !

ناگهان موجی منفی وارد افکارم شد . همه چیز حالتی از یاس و ناکارآمدی به خود گرفت . به خودم گفتم این فریبی بیش نیست تو به هیچ برنامه ای نخواهی رسید.

مدتی قبل از اون نیمه شب مسیری در زندگیم قرار داده شده بود که بنظرم جاده ی اصلی زندگیم می رسید و برخلاف مقاومتی که معمولا در ابتدای شروع هر کاری برای بررسی کامل اون انجام میدم ایندفعه خودم رو در جریان رودخونه قرار داده و داشتم طی مسیر می کردم.

ولی اون افکار ناگهانی همه چیز رو تیره و تاریک جلوه میداد. در نهایت خشم و استیصال تصمیم گرفتم که از ادامه دادن راه منصرف بشم.

حدود پانزده دقیقه ی بعد وارد دنیای اینترنت شدم . چند تا سایت هستند که مرتب چکشون می کنم.

در یکی از این سایت ها جملات قصاری از یزرگان نوشته میشه که من اغلب اونا رو می خونم.

ولی ایندفعه سایت بطور کامل بارگذاری نشد . در صفحه ی سایت چیزی نبود جز جمله ای آشنا که قبلا هم چند بار خونده بودم . مثل جملات دیگر و از کنارش عبور کرده بودم .

اون جمله این بود :

« از آهسته حرکت کردن نترس از بی حرکت ایستادن بترس »

من بهت زده بودم . بعد از خوندن اون جمله ناگهان صفحه ی سایت کاملا باز شد!

اون جمله برای من یک پیام بود . همان نکته ای که دقیقا در اون شرایط نیاز داشتم بهم گفته بشه! حالم به کلی دگرگون شد .

چقدر به نشانه ها و پیام های اطرافمون که به ظاهر بسیار معمولیند ولی در حال ارسال نکات ارزشمند و هشدارهای مهمی برای ما هستند دقت می کنیم!؟

دنیای پر رمز و راز ما پر از نشانه های خلقت است . تا خالق ما به ما گوشزد کند که دائما مراقب ماست تا وارد بیراهه های زندگی نشویم و بهترین مسیر رو برای تکامل خودمون انتخاب کنیم . آیا تمرکز لازم برای دریافت این نشانه ها رو داریم!؟

 ........................................................

« باران رحمت الهی همیشه می بارد

تقصیر ماست که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم »

26/1/91                                   .........................................................

برگزیده ای از بیانات کتاب الهی در مورد نشانه ها :

" اوست کسى که خورشید را روشنایى بخشید و ماه را تابان کرد و براى آن منزلهایى معین کرد تا شماره سالها و حساب را بدانید خدا اینها را جز به حق نیافریده است نشانه ها را برای گروهی که می دانند به روشنى بیان مى‏کند "

"  و [مى‏گوید آمده‏ام تا] تورات را که پیش از من [نازل شده] است تصدیق کننده باشم و تا پاره‏اى از آنچه را که بر شما حرام گردیده براى شما حلال کنم و از جانب پروردگارتان براى شما نشانه‏اى آورده‏ام پس از خدا پروا دارید و مرا اطاعت کنید "

" و روى زمین براى اهل یقین نشانه‏هایى [متقاعدکننده] است "

 

/ 15 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید

باز هم سلام . یهو قرار شد بیام و دوباره پیامی که توی مطلبت بود برداشت کنم . متشکرم[گل]

زوربا

« باران رحمت الهی همیشه می بارد تقصیر ماست که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم » .......................... بابا ول کن.. دیگه اینقدر کش نده یه موضوع کوچیک رو.. ما هممون دچار نوعی جهل هستیم. در این که هیچ شکی نیست.. چون دانای بزرگ چیز دیگری است و بحث دیگری... منم از اینکه توی سال گذشته تونستم با یکی از دوستانم اینقدر تبادل فکر کنم و حرف بزنم( اونهم بی ریا و ساده) خیلی خوشحالم.. من توی دنیای وبلاگم تنها یکی رو اینجوری ژیدا کرده بودم.. البته دوزش خیلی بالاتر از شماست.. بی پروا دوستش دارم.. همینرو همسرم هم دوستش داره.. لقب خاله برای اینکه بهداد صداش کنه برای همیشه برازنده اش هست.. اتفاقا بعد از چند سال داره از ایتالیا میاد ایران.. همین روزاست که بیاد... دست و ژامون رو همگی گم کردیم و نمیدونیم چطوری باید بریم استقبالش.. تا به حال اینقدر برای دیدن کسی ژر از شور و شعف نبودم.. امیدوارم که بتونیم ما هم دوستان خوبی باشیم برای همدیگه... بتونیم کم حال همدیگه باشیم.. بتونیم روزگار خوبی رو برای خودمون و اطرافیانمون رقم بزنیم... از اینکه هستی ممنونم... شاد باشی با سلام

سعید

سلام و متشکرم دوست عزیز مطلب شما برای من پیامی داشت که بسیار بدردم خورد و استفاده کردم . در ضمن باید در مورد انعکاس ازتون تشکر کنم چون با مشکل مواجه شده بود و من بهش زمان دادم اما به موقع نرسیدم حذفش کنم

آره گلم خودمم ... دلم واست خییییلی تنگ شده بود نمیدونی با دیدن آفت چقد خوشحال شدم و یاد گذشته هامون افتادم دوست خوبم به نشونه ها که میگی معتقدم و امیدوارم هیچوقت مث مرداب ساکن نباشی و مث رودخونه همیشه جاری باشی و برقرار

نازنین

همراه صمیمی من ممنون بازم شادم کردی کلا تجربه های جدید هرچقدم تلخ باشه واسه یه بار امتحانش هرچقدم که بها بدی بازم میارزه دلتنگی هم میگذره و همش میشه خاطره و ما پخته تر میشیم و این خاطرات تلخ هستن که در کنار شیرینی های زندگی بهشون مفهوم میدن امیدوارم زندگیت سراسر شادی باشه

زوربا

سلام مهربان دوست.. روز اول هفته ات به خیر و خوشی.. دلمون تنگ شد برای سوال و جوابهای قشنگت... کجایی؟ با سلام

به یاد مرگ

بین دو ایستگاه ، زندگی فاصله آمدن و رفتن ، ...از به دنيا آمدن تا مرگ!

موج

سلام ببخشید چند وقت نبودم برا منبع دانشگاه علوم حدیث که زیر نظر آقای ری شهری اداره میشه بهتریسن راه ممکنه

زوربا

همين اطرافم من هيچگاه دوستانم رو در دل فراموش نمي كنم اما روزگار است ديگر... خسته نشدي از اين همه سوال و جواب من!؟/// در مورد سوال و جواب .. چند روز پیش یه جمله ای به گوشم خورد:" بچه ها بحث میکنن ( و سوا ل و جواب) تا خودشون رو پیدا کنن" به نظر تو من میتونم به اندازه ی همون بچه ها توی این سوال و جوابها کمی کمتر از بچه ها خودمو پیدا کنم؟.... اما در مورد اینکه همین نزدیکیا هستی و فراموش نمیکنی باید عرض کنم که: این روزا بر خلاف دهها و صدها سال قبل که هیچ وسیله ی ارتباطی ای نبود و اما دلها نگاهها خیلی به هم نزدیک بود ف کمتر شاهد نزدیکیها هستیم.. موبایل دم دست همه مون هست اما دریغ از یه تماس برای حال و احوال.. اینهمه وسایل مخابراتی و دلیل برای نزدی بودنها اما چیزی که دیده میشه دوری و دوری و دوری هست و بس..

دانش

اغلب ما کاسه ی کذایی رو روی سرمون می ذاریم تا خیس نشیم !