" یک مسافر "

 نقل شده است ابراهیم ادهم که از عابدان و عارفان معروف تاریخ است ابتدا سلطان بوده و بر اثر پیش آمدن یک جریان از

 سلطنت دست کشیده و در سلک عابدان و عارفان قرار گرفته است .

ماجرا این بوده است که روزی بر در قصر شاهانه اش نشسته بود و نگهبانانش در برابرش صف کشیده بودند .

ناگهان درویشی با لباس ساده و کشکول به دوش پیدا شد و بی اعتنا به ابراهیم و نگهبانانش به سمت درب ورودی قصر

رفت .

نگهبانان فریاد کشیدند : ای مرد کجا می روی ؟

درویش ایستاد و نگاهی به آنها کرد و گفت : داخل این کاروانسرا می روم .

آنها گفتند : ای مرد اینجا قصر سلطان است .

او گفت : حیر اینجا کاروانسرا و منزلگاه رهگذران است .

ابراهیم که ذاتا آدم خوش فطرتی بود از شنیدن این حرف احتمال داد که او یک فرد عادی نباشد از این رو او را نزد خود

 طلبید

و گفت : این چه حرفی است تو می زنی!؟ اینجا خانه است و مالک دارد و کاروانسرا نیست .

درویش گفت : ای ابراهیم بگو ببینم این خانه اول مال که بوده است ؟

ابراهیم گفت : مال پدربزرگ من بوده است .

درویش گفت : بعد از او مال که بوده است ؟

ایراهیم گفت : مال پدرم شد .

درویش گفت : بعد از پدرت مال که شد ؟

ابراهیم گفت : مال من شده است .

درویش گفت : اگر تو بمیری مال که خواهد شد؟

ابراهیم گفت : مال پسرم خواهد شد .

درویش گفت : ای ابراهیم جایی که یکی برود و دیگری جای او بنشیند در واقع کاروانسرا و منزلگاه رهگذران است نه خانه

 و آرامگاه صاحب نظران .

همین حرف ابراهیم را تکان داد و به فکرش واداشت و سرانجام از سلطنت دست کشید .

این کاخ که می بینی گاه از تو و گاه از من

                                             جاوید نمی ماند خواه از تو و خواه از من

-----------------------------------------------------------

می خواستم از مسافر بودنمان در این دنیا سخن بگم و از موانعی که مانع از اوج گرفتن روح ما می شود که به این حکایت

 برخوردم .

اینکه اینجا خانه هایمان بسیار لرزان و سست بنیان هستند و صد البته موقت . اینجا صاحب خانه بودن مفهومی ندارد .

چرا مسافر بار سفر بر زمین نمی گذارد و هر کجا که می رود وطنش را باز نمی یابد!؟

مسافر بودن و دوری از سرای اصلی یک قضیه است و غریب و بیگانه ماندن قضیه ای فراتر

با درد غریبی چه باید کرد!؟

 

" الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

                                                مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم "

/ 10 نظر / 14 بازدید
zorba

راستش خیلی وقت بود که میخواستم یه دستی به سر و روی وبلاگم بکشم.. امیدوارم بتونم یه متن جدید هم بهش اضافه کنم... در مورد نوشته ات هم باید بگم که اره.. همین تلنگرهاست که زندگی ادمها رو دگرگون میکنه... امیدوارم حواسمون به این نشونه هاب اشه توی زندگیمون... در مورد کارهام پرسیدی.. باید بگم بد نیست... شکر خدا.. هم از کار راضیم.. هم از بقیه موارد.. همین الان کانکت شدم تا فایل نهایی پروژه ام رو برای استادم ایمیل کنم تا تاییدش رو بگیرم برای چاپ.. خدا کنه مشکلی نداشته باشه... روزگارت خوش... دلت شاد... با سلام

محسن

هرکه را خوابگه آخر مشتی خاک است گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را "حافظ" زیبا بود[گل]

نازنین

کاش بدونیم هممون مث یه ذره ای هستیم که قراره بریم پیش خودش اونوقته که تحمل خیلی از مسایل پیش پاافتاده برامون راحت تر میشه و دیگه مشکلات رو بزرگ نمیکنیم دست از طمع کاری برمیداریم... یعنی واقعا میشه ؟

مدد

سلام داستان جالبی بود ایکاشک ما نیز او بودیم و با یک تلنگر به خود می آمدیم و میشدیم ابراهیم ادهم منتظرتم و التماس دعا در این شبهای عزیز دارم یاعلی

دوردست

سلام اگه ادما بدونن که توی این دنیا فقط مسافرن و یه روزی می شه که می میرند و ترک این دنیا می کنند دنیا گلستان می شد داستانت خیلی عبرت انگیز ست کاش عبرت بگیرم

دوردست

سلام عید فطر مبارک امیدورام که توی این ماهی گذشت به حاجت و ارزوهای خودتون رسیده باشید

دانش

مطلب امروز شما، یادآوری خوب و به جایی بود.

به یاد مرگ

دربارهٔ مرگ چه می‌توان گفت: مرگی که مثل آفتاب بالای سرمان ایستاده و با چشم‌هائی گرسنه و همیشه بیدار نگاه‌مان می‌کند، یکی را هدف می‌گیرد و بر او می‌تابد و ذوب می‌کند و کنارمان خالی می‌شود،‌ مرگی که مثل زمین زیر پای‌مان درازکشیده و یکوقت دهن باز می‌کند.

zorba

خبری نیست ازت؟!!!! غریبه شدم مسافر؟ خوبی تو؟ با سلام

zorba

مسافر اومدم فقط یه یبغام بهت بدم... من دوباره تصمیم گرفتم شروع کنم.... الان دو هفته ای میشه که دف رو شروع کردم... باید یه جایی دوباره خودم رو ورق میزدم و پیدا میکردم... دیدم هیچ ورقی روشن تر از ورقه ی پوست دف نیست که میتونه خودم رو بهم نشون بده... زیر نطر تیم استاد شهرام ناظری.... نظرت چیه؟ [شوخی][شوخی] با سلام