درباره نویسنده
حکیمه
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • اردیبهشت ۸٦
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
همراهان من
  • زوربا
  • فکریات
  • دوردست
  • تفكر سبز
  • خودشناسی
  • مروارید عرفان
  • كوچه سرگرداني
  • دل نوشته هاي من
  • از میان دل بی تاب من
  • کدهای اضافی کاربر



مسافرغریبه
انسان را آن بهاست که در دیده اش زیباست " مولای متقیان علی (ع) "
 
نویسنده: حکیمه - شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱

سکوت سرشار از ناگفته هاست

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ، از حرکات ناکرده ، اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من ...

 

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود

برای تو و خویش روحی که اینهمه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که دربندمان کشیده است سخن بگوییم ...

 

جویای راه خویش باش از اینسان که منم ، در تکاپوی انسان شدنم

در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را ، آزادی را ، خود را

در میان راه می بارد و به بار می نشیند دوستی که توانمان می دهد تا برای دیگران مامنی باشیم و یاوری

این است راه ما ...

 ................................

پ . ن : به خاطر آوردم دوستی را که بعد از شنیدن این قسمت از آلبوم جناب شاملو که با صدای بانفوذشان دکلمه می فرمودند روحش از تلاطم به آرامش رسید . هر کجا هست خدا یارش باد.

در برابر آنچه این هنرمند ماندگار و نکته سنج  بیان فرمودند دیگر نیازی به هیچ بیانی از جانب من نیست .

فقط

آیا کسی صدای سکوت ما را می شنود!؟

 

نظرات ()



 
نویسنده: حکیمه - پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

خداوند گفت ...

خداوند گفت : دیگر پیامبری مبعوث نخواهم فرستاد ، آن گونه که شما انتظار دارید اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند.

 و آنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد.
پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.
وخدا گفت ا گر بدانید حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد.

خدا رسولی از آسمان فرستاد .
باران نام او بود همین که باران ، باریدن گرفت آنان که ا شک را می شناختند رسالت ا و را دریافتند
پس بی درنگ توبه کردند و روح شان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند .
خدا گفت : اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید .

خداوند پیغامبر باد را فرستاد تا روزی بیم دهد و روزی بشارت .
پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند روزی در خوف  و روزی در رجا زیستند .
خداوند گفت : آن که خبر باد را می فهمد قلبش در بیم و امید می لرزد .

خدا گلی را از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند .
و گل چنان از رستا خیز گفت که هر از آ ن پس هر مومنی گلی که دید رستاخیز را به یاد آورد .
خدا گفت : اگر بفهمید تنها با گلی قیامت خواهد شد .

 خداوند یکی از هزاران نامش را به دریا گفت .
دریا بی درنگ قیام کرد و چنان به سجده ا فتاد که هیچ از هزارموج او باقی نماند .
مردم تماشا می کردند عده ای پیام را دانستند پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند که هیچ از آنها باقی نماند .
خدا گفت : ان که به پیغمبر آبها اقتدا کند به بهشت خواهد رفت.

و یاد دارم که فرشته ای به من گفت : جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر مرسل است ،
اما همیشه کافری هست تا بارش باران را انکار کند و با گل بجنگد ،
تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر .

 

"اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول ، باران و فرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافی است "

 ...........................................................................

حیفم اومد بعد از نوشتن پست قبلی در مورد نشانه ها این متن بسیار گویا  رو که تائیدی است بر مفهوم پیام نهفته در  نوشته ام اینجا ننویسم . نشانه ها همچنان در انتظار کشف توسط نگاه تیزبین ما هستند ...

 " پروردگارا حکمت قدمهایی را که برایمان بر می داری بر ما آشکار کن تا درهایی را که به سویمان می گشایی ندانسته نبندیم و هر دری که به رویمان می بندی به اصرار نگشاییم "

استاد بزرگ جناب حافظ شیرازی می فرمایند :

" ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال

  مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش "

" تکیه برتقوی و دانش در طریقت کافریست

  راهرو   گر  صد  هنر  دارد  توکل   بایدش "

 

نظرات ()



 
نویسنده: حکیمه - چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱

 « نشانه ها »

روزی یک خانواده ی لاک پشت تصمیم گرفتند که برای گردش و تفریح به محلی خوش آب و هوا برند.

همگی آماده ی تهیه ی مقدمات شدند تا راهی شوند .

بالاخره بعد از گذشت یک سال وسایل آماده شد و آنها راهی شدند.

نزدیک دو سال طول کشید تا بالاخره به مکانی که می خواستند برای صرف ناهار و تفریح به اونجا برسند رسیدند.

یک سالی هم گذشت  تا بالاخره سفره ی ناهار را چیدند تا اینکه مادر خانواده متوجه شد نمکدان را فراموش کرده است .

گفتند بدون نمک نمی شود . قرعه به نام فرزند کوچک خانواده افتاد تا به خانه برگردد و نمکدان را بیاورد.

ولی اون به یه شرطی قبول کرد بره و اون اینکه تا برنگشته نباید بقیه شروع به غذا خوردن بکنند.

بقیه ی اعضای خانواده هم قبول کردند و لاک پشت کوچولو راهی شد.

یک سال گذشت ولی او ن نیومد.

دو سال گذشت ولی بازم نیومد.

سه سال گذشت و نیامد .

چهارمین سال هم گذشت ولی لاک پشت کوچولو نیومد .

سر پنجمین سال پدربزرگ خانواده گفت من دیگه دارم از گرسنگی می میرم بیاین غذا رو بخوریم.

همین که خواستند شروع به غذا خوردن بکنند لاک پشت کوچولو از پشت بوته ها بیرون پرید و گفت : دیدید شما به قولتون عمل نکردید !

............................................

مدتی قبل بعد از نیمه شبی خیره به دیوار روبرو غرق در افکار خودجوش خویش بودم !

افکارم منو با خودش برد. داشتم به زندگی لاک پشتی ام فکر می کردم و اینکه چقدر سرعت حرکت رو به جلو در زندگی من هم به مانند این خانواده ی لاک پشته .

به کارهایی که بنظرم تا حال باید انجام می دادم و هنوز به انجام نرسانده بودم فکر می کردم . یعنی همان ماموریت های زمینی که هر کسی به عهده داره تا به انجام برسونه . با اینکه هنوزم دقیقا نمیدونم این ماموریتها چیه ولی بنظرم بدیهی رسید که خیلی از برنامه ها عقبم !

ناگهان موجی منفی وارد افکارم شد . همه چیز حالتی از یاس و ناکارآمدی به خود گرفت . به خودم گفتم این فریبی بیش نیست تو به هیچ برنامه ای نخواهی رسید.

مدتی قبل از اون نیمه شب مسیری در زندگیم قرار داده شده بود که بنظرم جاده ی اصلی زندگیم می رسید و برخلاف مقاومتی که معمولا در ابتدای شروع هر کاری برای بررسی کامل اون انجام میدم ایندفعه خودم رو در جریان رودخونه قرار داده و داشتم طی مسیر می کردم.

ولی اون افکار ناگهانی همه چیز رو تیره و تاریک جلوه میداد. در نهایت خشم و استیصال تصمیم گرفتم که از ادامه دادن راه منصرف بشم.

حدود پانزده دقیقه ی بعد وارد دنیای اینترنت شدم . چند تا سایت هستند که مرتب چکشون می کنم.

در یکی از این سایت ها جملات قصاری از یزرگان نوشته میشه که من اغلب اونا رو می خونم.

ولی ایندفعه سایت بطور کامل بارگذاری نشد . در صفحه ی سایت چیزی نبود جز جمله ای آشنا که قبلا هم چند بار خونده بودم . مثل جملات دیگر و از کنارش عبور کرده بودم .

اون جمله این بود :

« از آهسته حرکت کردن نترس از بی حرکت ایستادن بترس »

من بهت زده بودم . بعد از خوندن اون جمله ناگهان صفحه ی سایت کاملا باز شد!

اون جمله برای من یک پیام بود . همان نکته ای که دقیقا در اون شرایط نیاز داشتم بهم گفته بشه! حالم به کلی دگرگون شد .

چقدر به نشانه ها و پیام های اطرافمون که به ظاهر بسیار معمولیند ولی در حال ارسال نکات ارزشمند و هشدارهای مهمی برای ما هستند دقت می کنیم!؟

دنیای پر رمز و راز ما پر از نشانه های خلقت است . تا خالق ما به ما گوشزد کند که دائما مراقب ماست تا وارد بیراهه های زندگی نشویم و بهترین مسیر رو برای تکامل خودمون انتخاب کنیم . آیا تمرکز لازم برای دریافت این نشانه ها رو داریم!؟

 ........................................................

« باران رحمت الهی همیشه می بارد

تقصیر ماست که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم »

26/1/91                                   .........................................................

برگزیده ای از بیانات کتاب الهی در مورد نشانه ها :

" اوست کسى که خورشید را روشنایى بخشید و ماه را تابان کرد و براى آن منزلهایى معین کرد تا شماره سالها و حساب را بدانید خدا اینها را جز به حق نیافریده است نشانه ها را برای گروهی که می دانند به روشنى بیان مى‏کند "

"  و [مى‏گوید آمده‏ام تا] تورات را که پیش از من [نازل شده] است تصدیق کننده باشم و تا پاره‏اى از آنچه را که بر شما حرام گردیده براى شما حلال کنم و از جانب پروردگارتان براى شما نشانه‏اى آورده‏ام پس از خدا پروا دارید و مرا اطاعت کنید "

" و روى زمین براى اهل یقین نشانه‏هایى [متقاعدکننده] است "

 

نظرات ()



 
نویسنده: حکیمه - جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

« به سوی نور » 

بعد از شام ، در کنار پدرم نشسته و با هم به تماشای تلویزیون پرداخته بودیم . او در حالت آرامی به می برد و از تماشای برنامه ی مورد علاقه اش لذت می برد.

به او گفتم که قرار است روز بعد به همراه خواهرم به کلیسا برویم . میل داشتم مانند همیشه و پیش از آن که به بستر بروم استحمامش کنم.

از من سوال کرد آیا می توانم پیش از حمام سرش را نیز اصلاح کنم؟

همچنان که مشغول مرتب کردن موهای پشت گوشش بودم به من گفت : هر دو طرف را خوب کوتاه کن بتی...! آخر دیگر به هیچ اصلاحی احتیاج نخواهم داشت .

پس از مراسم دعای کلیسا در روز بعد ، برای صرف ناهار بیرون رفتیم . پدرم در نوعی حالت شادمانی و هیجان خاصی به سر می برد. 

ناگهان صدایش را شنیدم که به من گفت : بتی ممکن است ظرف شکر را به من بدهی؟

دستم را پیش بردم تا شکر را بردارم سپس چرخیدم تا آن را به او دهم . در طول این مدت کوتاه سر پدرم بر روی سینه اش فرو افتاد و چشمانش بسته شد.

میل داشتم فریاد بزنم : پدر نه! نه! اما به جای آن با صدایی آهسته زیر لب گفتم : خواهش می کنم ... حالا نه ... دوباره به کالبدت بازگرد پدر . من می دانم تو هنوز در اینجا حضور داری ... همین حالا خواهش می کنم .

ناگهان صدای نفس او را شنیدم ... سپس دومین و همین طور سومین! دستم را روی نبض دستش نهادم اما او هیچ نبضی نداشت.

در بیمارستان او را به انواع دستگاه های تنفس مصنوعی متصل ساختند و موفق شدند قلب او را به طور مصنوعی دوباره به کار اندازند. اما من می دانستم که پدرم دیگر در کالبد جسمانی خود حضور ندارد .

با پزشک صحبت کردم و نظر پدرم را مبنی بر اینکه از کمکهای پزشکی این چنینی استفاده نشود به اطلاع او رساندم .

اعضای خانواده در بیمارستان تجمع کردند و همه با هم شاهد خاموش شدن دستگاه ها شدیم .

میل داشتم برای آخرین بار با او خداحافظی کنم .

زیر لب گفتم : پدر ... دیگر وقت آن رسیده که بروید . همه ی ما دوستت داریم و به زودی به تو خواهیم پیوست . 

« حال دیگر به سوی نور بشتاب » 

" برگرفته از کتاب « بیداری معنوی : ادامه سفر به سوی نور... » از نویسنده ای که در پست قبلی ازش یاد شد "

...............................................

وقتی فهمیدم عموی بنده بعد از چندین روز بستری شدن در بیمارستان در اوضاع عمومیش تغییری ایجاد نشده می خواستم به دیدنش بروم تا از نزدیک شرایطشون رو ببینم.

ولی ملاقات در قسمت مراقبتهای ویژه محدودیت بسیاری داشت .

تا اینکه بالاخره فهمیدم رفتن برای ملاقات به این زودی مقدور نیست . شب از نیمه گذشته بود که از راه دور وارد ارتباط با عمویم شدم . همان چیزهایی که قرار بود دست بر سرش بکشم و زیر گوشش زمزمه کنم  از راه دور گفتم .

نمیدونم چرا ولی فکر کردم عموم خیلی خسته است و با شناختی که ازشون داشتم فکر کردم دیگه تمایلی برای ماندن ندارند!!! گفتم عموجان به سوی نور حرکت کن !

صبح همان شب به سوی نور حرکت کردند ! روحشان شاد !

 دارم فکر می کنم ممکنه کسی هم یکروز اینکارو برای من انجام بده ! ایشون میگن اگه این جمله رو آهسته به روح تذکر بدیم مسیرش رو درست طی می کنه و در تاریکی نمی افته و به موقع شروع به حرکت می کنه !

بسیاری حکمت ها وجود داره که ما از اونها بی خبریم...

 ...........................................

" قصه از حنجره ایست     که گره خورده به بغض      یک طرف خاطره ها        یک طرف فاصله ها

در همه آوازها    حرف آخر زیباست

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟...

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست "

 ...........................................

« بهار طبیعت بر شما مبارک بادـ »

 

نظرات ()



 
نویسنده: حکیمه - چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠

 

" Above All Else Love On Another "

 

« مرد مست »

پرده بالا رفت و من دوباره زمین را دیدم.

 این بار گوشه خیابانی از یک شهر بزرگ را دیدم .

در آنجا مردی را دیدم که مست و منگ در پیاده روی نزدیک یک ساختمان خوابیده بود . یکی از راهنماهایم گفت : چه می بینی ؟

گفتم : چطور مگر ، ولگرد مستی که در پلاسی خوابیده .

راهنماهایم به هیجان آمدند . گفتند : حالا به تو نشان می دهیم که او واقعا کیست .

روح او را به من نشان دادند و من مرد جذابی دیدم که سرشار از نور بود . از وجودش عشق متجلی می شد و فهمیدم که در عالم معنا او را بسیار تحسین می کنند .

این موجود فوق العاده به عنوان یک معلم به زمین آمده بود تا به دوستی که در عالم معنا داشت کمک کند . دوست او وکیل برجسته ای بود که دفتر کارش چند ساختمان آن طرفتر بود .

هر چند مرد مست دیگر پیمانی را که با آن دوست داشت به یاد نمی آورد قصدش این بود که نیازمندی دیگران را به او یادآوری کند . من فهمیدم آن مرد وکیل ذاتا مهربان بود اما دیدن مرد مست مانند جرقه ای او را وادار می کرد بیشتر به کسانی که به کمکش نیاز داشتند برسد .

مرد مست زمان بودنش در روی زمین را فدای منافع دیگری کرده بود . رشد او ادامه داشت و چیزهای دیگری که بعدها برای پیشرفت نیاز داشت به او داده می شد .

آمدن ما به زمین شبیه انتخاب یک کالج و یک رشته ی تحصیلی است . همه ی ما در مراحل مختلف رشد روحی هستیم و هر یک از ما در وضعیتی به اینجا می آییم که برای نیازهای معنویمان مناسبترین است .

به محض اینکه دیگران را به خاطر اشتباهات و تقصیراتشان قضاوت کنیم اشتباه مشابهی از خودمان بروز می کند .

در اینجا ما دانش کافی نداریم که بتوانیم دیگران را به درستی قضاوت کنیم .

 ------------------------------------

متن بالا برگرفته از فصل چهاردهم کتاب « غرق در نور » چاپ انتشارات جیجون یا همان کتاب « در آغوش نور » چاپ انتشارت تیر بود . نویسنده ی این کتاب و دو کتاب دیگری که در ایران ترجمه و چاپ شده بانویی به نام « بتی جین ایدی » می باشد.

این خانم آمریکایی ، از یک مادر سرخپوست و از یک پدر اسکاتلندی - ایرلندی تبار متولد شده است . به سرخپوست بودن خویش افتخار می کند و آداب آنها را ارج می نهد.

ایشان یکبار در 4 سالگی و برای مدتی کوتاه ، و سپس در سن 32 سالگی بعد از یک عمل جراحی و در حین خونریزی شدید، به مدت بیشتری ، روحشان به عالم لامکان پرواز کرده با حقایقی آشنا گشته و دوباره به زمین برگشته تا ماموریت نیمه تمام خود را که را الان به خاطر ندارد انجام بدهد.

 بتی عزیز شما چهره ای بسیار مهربان و روحی بسیار عظیم دارید. مدت 2 سال ، زمان لازم داشتم تا بتوانم آنچه در کتابهایتان نوشته بودید باور نمایم از این بابت متاسفم ولی اتفاقاتی که برایم افتاد و با کنکاش درونم متوجه شدم آن پیامی که شما واسطه ی رساندنش به زمینیان بودید چیز تازه ای نبوده چون من آنها را به یاد آوردم !

شما باور مرا به زندگی بسیار بهبود بخشیدید . فهمیدم خداوند بزرگ به فراخور زمان و فهم بندگانش پیامهای مختلفی به زمین ارسال می کند . خواستم این رسالت شما رو دنبال کنم. از نمایشگاه کتاب از جلد اول کتابتان تعدادی تهیه و به آشنایان و دوستان دادم و گفتم در صورت امکان آن را به دوستان خودتان بدهید تا بخوانند.

ولی گویا زمان درک پیام شما برای انسانها متفاوت است چون فقط یک نفر اینکارو انجام داد !

امیدوارم در آینده ای نزدیک بتوانم پیامی که یکتا پروردگار تمام کائنات و در هزاره ی سوم به گونه ای متفاوت و به وسیله ی شما در اختیار بندگانش قرار داده در کشور خودم نیز به گوش همگان برسانم. هر چند تیراژ بالای کتابهای شما و جلدهای دیگر در آغوش نور از نویسندگانی که تجربه ی نزدیک به مرگ داشتند در کشور ما نشانگر توجه ایرانیها به این پیام است ( با اینکه نه شما و نه مترجم کتاب در ابتدا هیچ ناشری را برای چاپ کتابتان پیدا نمی کردید! ) ولی امیدوارم به هدف خواندن کتاب و انتقال پیام آن به دیگران صورت گرفته باشد .

منتظر کتابهای جدید و پیامهای انسانی شما عزیز از عالم فراسو هستیم.

..............................

پ . ن. اتفاقی مشابه مرد مست هفته ی پیش سر کوچه منزل ما اتفاق افتاد . فقط گویا اون شخص به گفته ی دیگران نه خودم معتاد بودند نه مست !

او را آواره کردند . حتی تحویل گرمخانه هم ندادند! تمام تلاشم را انجام دادم ولی من یکه و تنها زورم به همه ی اهل محل نرسید ! صبح بی خبر از من فراریش دادند! چرا فقط با توجه به ظاهرش قضاوتش کردند!؟ شاید روح بزرگی در آن جسم قرار دارد! مگر نه اینکه بر اساس گفته ی الهی عده ای ضعیف در بین شما قرار دارند تا شما به کمکشان بشتابید! تا بدینوسیله امتحان شوید ! عدالتی که ما فکر می کنیم طالب اون هستیم و مشکلاتمان را حل خواهد کرد اون عدالتی نیست که در اهداف و برنامه های الهی قرار دارد! چیزی در مورد منحنی متقارن طبیعی شنیدید !؟

اون مرد چرا درست سر کوچه ی ما خوابیده بود!!!!؟

.................................................

این متن رو از فصل شانزدهم کتاب ذکر شده می نویسم شاید در تفهیم مطلب یاری کننده باشد.

به سمت چپ قدم برداشتم که مرور زندگیم را تماشا کنم. زندگیم به شکل چیزی که می شود به آن تصویر سه بعدی بسیار شفاف گفت در مقابلم ظاهر شد اما با سرعتی فوق العاده  زیاد .

در هر لحظه نه تنها حسیات خود را دوباره تجربه می کردم بلکه حسیات اطرافیانم را هم احساس می کردم . افکار و احساسات آنها را درباره خودم حس کردم .

به خودم می گفتم : بله بله حالا فهمیدم . کی فکرش را می کرد ؟ بله حالا معنی پیدا می کند .

بعد دیدم که چطور دل دیگران را شکسته بودم و وقتی دلشستگی آنها را توام با عذاب وجدان حس کردم آزرده شدم . همه ی رنجهایی را که باعث شده بودم درک و احساس کردم .

به اصطلاح خودشان " تاثیرات موجی " را نشانم دادند . دیدم که چطور غالبا به دیگران بدی کرده ام و آنها هم به نوبه ی خود همان بدی را در حق دیگری انجام داده اند . حلقه های این زنجیر مثل مهره های دومینو از یک قربانی به قربانی بعدی منتقل می شد تا اینکه به نقطه ی شروع یعنی من ، آزار دهنده اول ، می رسید . موج رفت و برگشت .

آن گاه روی دیگر " تاثیرات موجی " را نشانم دادند . دیدم که مهربانی کردم و این زنجیر همچنان تکرار شد .

..........................

بنظر من این تاثیرات موجی دقیقا تایید کننده ی قانون سوم نیوتن است. همان قانون عمل و عکس العمل

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: حکیمه - پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠

«  بنام او »

 

زمانی  در باره ی اسکندر مقدونی با تکبر گفتند :                                    

                                       واحتمالا زمانی درباره ی حکیمه با تاثر خواهند گفت :

                                                                                        و شاید زمانی در مورد ... با  تمسخر بگویند :

 

" در تنهایی به سر می برد . تنها نه به آن مقصود که واگذار به خود بود ، زیرا مردم مدام در ملازمتش بودند تنها بود در افکار خود و در آنچه به انجامش دلبسته بود ! "

..................................................................

با اجازه ی استاد بزرگوار راه اندیشه و تعمق :

" خدایا به من توفیق 

                        تلاش در شکست

                                            صبر در نا امیدی

                                                                 رفتن بی همراه

                                                                         .... و تنهایی در انبوه جمعیت 

                                                                                                                  روزی کن "   

.................................................................... 

و با اجازه ی متفکر و نویسنده ی توانا که نشان داد برخی از مفاهیم هیچ مرزی را نمی شناسند :

"  یکدیگر را دوست بدارید ولی از عشق زنجیر مسازید  

   از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید

   دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید

    زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد 

   در کنار یکدیگر بایستید اما نه بسیار نزدیک :

   از آنکه ستونهای معبد به جدایی بار بهتر بکشند 

و بلوط  و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند. " 

 ..............................

پ . ن :  قرار بر نوشتن متن دیگری بود شرایط اینگونه اقتضا کرد .

 ----------------------------------------

" آنکس که نداند  و نداند  که  نداند                                      در جهل  مرکب  ابدالدهر  بماند  "

 

نظرات ()



 
نویسنده: حکیمه - شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠

" بنام او "  

می خواهم بگویم ...

 فقر همه جا سر می کشد

فقر گرسنگی نیست

 فقر عریانی هم نیست


فقر گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند

فقر چیزی را " نداشتن" است ،  ولی آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست

فقر ذهن ها را مبتلا میکند

 

فقرهمان گرد وخاکی است که بر کتابهای فروش نرفته یک کتابفروشی می نشیند

 فقر تیغه های برنده ماشین بازیافت است‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند

فقر کتیبه سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند

فقر پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود

فقر همه جا سر می کشد

فقر شب را "بی غذا" سر کردن نیست

 

فقر روز را "بی اندیشه" سر کردن است

 .....................................................

نه می دونم نویسنده ی متن کیه و نه می دونم به زبان فارسی نوشته شده یا ترجمه است . تو یه سایت کشفش کردم ... نویسنده اش هر شخصی است همینجا ازش تشکر می کنم . حظ وافر بردم ! ...همان مطلبی است که من مدتها بود با زبان بی زبانی می خواستم به اطرافیانم تفهیم کنم ولی قادر نبودم !

با اجازه ی نویسنده یه پرینت ازش گرفتم و زدم به دیوار اتاقم تا هر روز برام یادآوری شود : 

"  فقر روز را " بی اندیشه " سر کردن است  "

 -------------------------------------------

یک تذکر جالب از جناب " اینشتین " که  تازه  خوندمش :

« بزرگترین چیز در این جهان این نیست که ما در کجاییم ، بلکه این است که ما در چه جهتی حرکت می کنیم »

-------------------------------------------

" الهی  دلی ده  که جای تو باشد                                          لسانی  که در وی  ثنای تو باشد

  الهی  مرا  همتی  آن  چنانم                                               که سعی ام وصول لقای تو باشد

  الهی بر این بنده ی خود دلی ده                                          که مستغنی از ماسوای تو  باشد "

 

نظرات ()



 
نویسنده: حکیمه - پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠

 

« واقعیت ها د رمورد نیمه ی  گمشده زندگی »

 

در پست قبلی من دربین نوشتم اشاره ای هم به داستان نیمه ی سیب افلاطون داشتم . به احتمال قوی این متن افلاطون را شنیدید :

" انسانها مانند دو نیمه ی سیب هستند که در جهان هستی پراکنده شده اند،  پس انسان موفق کسی است که بتواند در طول سفر با پیدا کردن نیمه ی گمشده خود، وجودش را مانند سیبی کامل، زیبا نماید. "

 جالب اینجاست که پس از حدود 2 هفته که از نوشتن مطلب گذشته بود ایمیلی به دستم رسید با عنوان بالا . این متن منو شگفت زده کرد من 62 واقعیتی رو که نوشته بود بطور خلاصه اینجا می نویسم شاید برای شما هم تازگی داشته باشه .

 

برخلاف آنچه از کودکی به شما قبولانده‌اند، شما بیش از یک نیمه گمشده دارید

یک نفر خاص نیست که نیمه گمشده شما باشد. شما نیمه‌های گمشده مختلفی دارید و هرکدام برای وارد شدن به زندگی شما دلیل خاصی دارند

شما برای شاد بودن به نیمه گمشده‌تان نیاز ندارید

نیمه گمشده برای رسیدن به تعادل وارد زندگی ما می‌شوند 

نیمه گمشده برای کمک به ما برای پیدا کردن خود درونیمان وارد زندگی ما می‌شوند

نیمه گمشده بین جنسیت‌ها، ملیت‌ها، مذاهب یا دیدگاه‌های سیاسی مختلف تبعیضی قائل نیستند

ظاهر انسان‌ها فقط یک پوسته است و نیمه گمشده شما درون این پوسته خوابیده است. وضعیت ظاهری شما DNA شماست؛ همان چیزی که پدر و مادرتان موقع تولد به شما بخشیده‌اند. اما هیچ ارتباطی با خودِ روحانی و معنوی شما ندارد. و با کمک این خود است که نیمه گمشده‌تان را می‌یابید

وقتی برای اولین بار نیمه گمشده‌مان را می‌بینیم، جاذبه‌ای فوری به او حس خواهید کرد

این یک جاذبه روحانی است که دو روح را به هم متصل می‌کند

نیمه گمشده برای کامل کردن ما وارد زندگیمان می‌شود

نیمه‌ گمشده انواع مختلف دارد کارما، همراه و دوقلو.

----------------------------

نیمه گمشده کارما به زندگی شما می‌آید تا کمکتان کند مشکلی را حل کنید یا شما به او کمک کنید مشکلی را حل کند. کارما ممکن است همکار، یک دوست نزدیک یا یکی از اعضای خانواده شما باشد یا حتی حیوان خانگی شما باشد که ارتباطی روحانی با او برقرار کرده‌اید. نیمه گمشده کارما یکی از متداولترین نوع روابط است

-----------------------------------

نیمه گمشده همراه کسی است که برای صمیمیت و بچه‌دار شدن به زندگی شما پا می‌گذارد. این نیمه گمشده کسی است که نهایتاً یا با او ازدواج می‌کنید و یا تا پایان عمر یک رابطه معنوی با او دارید. او به دلیلی وارد زندگی شما شده است و یکی از این دلایل رشد فردی شماست

---------------------------------------

سومین گروه نیمه دوقلو است که بیشترین هواخواه را دارد. شما نیمه دوقلویتان را طوری تشخیص می‌دهید که انگار او را همه عمر می‌شناخته‌اید.

نیمه دوقلو همتای الهی شماست.

                                            

روح همتای دوقلو منعکس‌کننده روح شماست، آن را شناخته و با آن پیوند می‌خورد. اگر زمان مناسب نباشد، ممکن است همراه دوقلویتان شما را ترک کند و بعدها در یک زمان دیگر برگردد. اما این پیوند هیچوقت شکسته نمی‌شود

همه ما در زندگی ماموریتی داریم و این به خودمان بستگی دارد که آن ماموریت را پیدا کنیم . نیمه گمشده ما می‌تواند برای رسیدن به آن کمکمان کند

نمی‌توانید پیوند با نیمه گمشده‌تان را به اجبار ایجاد کنید. این پیوند یا خودبه‌خود ایجاد می‌شود یا نمی‌شود

نیمه گمشده‌تان شما را همانگونه که هستید می‌پذیرد

نیمه گمشده‌تان در مواقع ناراحتی از شما مراقبت می‌کند و وقتی موفق می‌شوید تحسینتان می‌کند.

نیمه گمشده شما بهترین دوستتان است

باید به همدیگر احترام بگذارید

----------------------------------------

چطور بود ! ؟ براتون تازگی داشت ؟

با این اوصاف منم نیمه های گمشده ای دارم هر چند اون , نیمه ی همراه نباشه !

متن هیچ منبعی رو معرفی نکرده بود و نمیدونم کتابی در این مورد هست یا نه . اگه مطلب بیشتری در این زمینه می دونید لطفا منم در جریان بذارید

------------------------------------

پ . ن. لینک همراهان خوبم رو می بینید آب رفته ! مدتهاست دارم  مطالب آرشیوم رو یکی یکی می خونم بهشون فکر می کنم تک تک کامنت ها رو می خونم و به وبلاگ دوستان سر میزنم . فکر می کنید چند درصدشون هنوز می نویسند!؟ واقعا بعضی از دوستان یاقوت های گرانبهایی هستند که باید به موقع قدرشون رو بدونیم . خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم و یاد می گیرم

-----------------------------------

پ . ن . یک هدیه  آسمانی :

"پروردگارا جان مرا در حال ثبات و استواری بگیر و نیازم را از دنیا قطع کن و رغبتم را به رحمتت برانگیز تا شوق لقایت در سر داشته باشم و مرا صدق توکل بر خودت مرحمت فرما "

 "فرازی از دعای 54 صحیفه سجادیه "

 

نظرات ()



 
نویسنده: حکیمه - یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠

« نیمه ی سیب افلاطون »

این نوشته یک مصداق برای پست قبلی است  .

 ------------------------------------------------

.

.

.

 

-------------------------------

وقت داشتین داستان پرواز رو هم بخونین. راستی کدوم یکی از شماها کرم قهوه ای داستان هستید؟

 -------------------------------

 

وقتی که غم ها و شادیهایت بزرگ شد دنیا برایت کوچک می شود !

 « از آرشیو »

--------------------------------

هیچگاه امید کسی را نا امید نکن شاید امید تنها  دارایی او باشد

 

نظرات ()



 
نویسنده: حکیمه - یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠

 

با سلامی دوباره

هنوز برای نوشتن , زمان لازم دارم. دارم گذشته ها رو مرور می کنم. و اون گذشته ها گذشته های دورتر و  اتفاقات و عزیزانی رو به یادم میارن که انگار مدتها بود در ذهنم گرد فراموشی روشون نشسته بود .

 

در چند ماه اخیر نه تنها چربی های نداشته ی جسمم بلکه عضلاتم هم تحلیل رفته اند غافل از اینکه به قول دوست عزیز  زوربا  مهم تر از اون چربیهای روحه که دارن آب میشند! یک جوری اتگار ذهنت بازتر میشه برای درک بهتر محیط اطراف و چیزهایی که زایده های روحیت نمیذاشتن ببینی...و این وسط چه عذابی رو متحمل میشی!... بی حکمت نیست که به یاد اینجا هم افتادم...

ناتمام موند!

------------------------------------------------

 با اینکه من خیلی کم توفیق اینو دارم که با جناب حافظ  همنشین بشم  ولی ایندفعه ایشون مرحمت کردن و خودشون پیغام لازم رو فرستادن !

دست  از طلب ندارم تا کام  من بر آید

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

بگشای  تربتم را  بعد از وفات  و  بنگر

کز  آتش  درونم  دود  از  کفن  بر  آید

 

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »