درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
کلمات کلیدی مطالب
     
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



مسافرغریبه
 
نویسنده: حکیمه - ٢٩ دی ۱۳٩٠

«  بنام او »

 

زمانی  در باره ی اسکندر مقدونی با تکبر گفتند :                                    

                                       واحتمالا زمانی درباره ی حکیمه با تاثر خواهند گفت :

                                                                                    و شاید زمانی در مورد ... با  تمسخر بگویند :

 

" در تنهایی به سر می برد . تنها نه به آن مقصود که واگذار به خود بود ، زیرا مردم مدام در ملازمتش بودند 

 تنها بود در افکار خود و در آنچه به انجامش دلبسته بود ! "

..................................................................

با اجازه ی استاد بزرگوار راه اندیشه و تعمق

" خدایا به من توفیق 

                        تلاش در شکست

                                            صبر در نا امیدی

                                                                 رفتن بی همراه

                                                                         .... و تنهایی در انبوه جمعیت 

                                                                                                                  روزی کن "   

.................................................................... 

و با اجازه ی متفکر و نویسنده ی  توانا که نشان داد برخی از مفاهیم هیچ مرزی را نمی شناسند

"  یکدیگر را دوست بدارید ولی از عشق زنجیر مسازید 

                                                    از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید

دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید

                                                     زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد 

در کنار یکدیگر بایستید اما نه بسیار نزدیک :

از آنکه ستونهای معبد به جدایی بار بهتر بکشند 

و بلوط  و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند. " 

 ..............................

پ . ن :  قرار بر نوشتن متن دیگری بود شرایط اینگونه اقتضا کرد .

 ----------------------------------------

" آنکس که نداند و نداند که نداند                               در جهل مرکب ابدالدهر بماند "

 

نظرات ()



 
نویسنده: حکیمه - ٢٦ آذر ۱۳٩٠

" بنام او " 

 

می خواهم بگویم ...

 فقر همه جا سر می کشد

فقر گرسنگی نیست

 فقر عریانی هم نیست


فقر گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند

فقر چیزی را " نداشتن" است ،  ولی آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست

فقر ذهن ها را مبتلا میکند

 

فقرهمان گرد وخاکی است که بر کتابهای فروش نرفته یک کتابفروشی می نشیند

 فقر تیغه های برنده ماشین بازیافت است‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند

فقر کتیبه سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند

فقر پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود

فقر همه جا سر می کشد

فقر شب را "بی غذا" سر کردن نیست



فقر روز را "بی اندیشه" سر کردن است

 .....................................................

نه می دونم نویسنده ی متن کیه و نه می دونم به زبان فارسی نوشته شده یا ترجمه است . تو یه سایت کشفش کردم ... نویسنده اش هر شخصی است همینجا ازش تشکر می کنم . حظ وافر بردم ! ...همان مطلبی است که من مدتها بود با زبان بی زبانی می خواستم به اطرافیانم تفهیم کنم ولی قادر نبودم !

با اجازه ی نویسنده یه پرینت ازش گرفتم و چسبوندم به دیوار اتاقم تا هر روز برایم یادآوری شود : 

" فقر روز را "بی اندیشه" سر کردن است "

 -------------------------------------------

یک تذکر جالب از جناب " اینشتین " که  تازه  خوندمش :

« بزرگترین چیز در این جهان این نیست که ما در کجاییم ، بلکه این است

که ما در چه جهتی حرکت می کنیم »

-------------------------------------------

" الهی  دلی ده  که جای تو باشد                                     لسانی  که در وی  ثنای تو باشد

  الهی  مرا  همتی  آن  چنانم                                         که سعی ام وصول لقای تو باشد

  الهی بر این بنده ی خود دلی ده                                   که مستغنی از ماسوای تو  باشد "

 

نظرات ()



 
نویسنده: حکیمه - ٢٦ آبان ۱۳٩٠

 

« واقعیت ها د رمورد نیمه ی  گمشده زندگی »

 

در پست قبلی من دربین نوشتم اشاره ای هم به داستان نیمه ی سیب افلاطون داشتم . به احتمال قوی این متن افلاطون را شنیدید :

" انسانها مانند دو نیمه ی سیب هستند که در جهان هستی پراکنده شده اند،  پس انسان موفق کسی است که بتواند در طول سفر با پیدا کردن نیمه ی گمشده خود، وجودش را مانند سیبی کامل، زیبا نماید. "

 جالب اینجاست که پس از حدود 2 هفته که از نوشتن مطلب گذشته بود ایمیلی به دستم رسید با عنوان بالا . این متن منو شگفت زده کرد من 62 واقعیتی رو که نوشته بود بطور خلاصه اینجا می نویسم شاید برای شما هم تازگی داشته باشه .

 

برخلاف آنچه از کودکی به شما قبولانده‌اند، شما بیش از یک نیمه گمشده دارید

یک نفر خاص نیست که نیمه گمشده شما باشد. شما نیمه‌های گمشده مختلفی دارید و هرکدام برای وارد شدن به زندگی شما دلیل خاصی دارند

شما برای شاد بودن به نیمه گمشده‌تان نیاز ندارید

نیمه گمشده برای رسیدن به تعادل وارد زندگی ما می‌شوند 

نیمه گمشده برای کمک به ما برای پیدا کردن خود درونیمان وارد زندگی ما می‌شوند

نیمه گمشده بین جنسیت‌ها، ملیت‌ها، مذاهب یا دیدگاه‌های سیاسی مختلف تبعیضی قائل نیستند

ظاهر انسان‌ها فقط یک پوسته است و نیمه گمشده شما درون این پوسته خوابیده است. وضعیت ظاهری شما DNA شماست؛ همان چیزی که پدر و مادرتان موقع تولد به شما بخشیده‌اند. اما هیچ ارتباطی با خودِ روحانی و معنوی شما ندارد. و با کمک این خود است که نیمه گمشده‌تان را می‌یابید

وقتی برای اولین بار نیمه گمشده‌مان را می‌بینیم، جاذبه‌ای فوری به او حس خواهید کرد

این یک جاذبه روحانی است که دو روح را به هم متصل می‌کند

نیمه گمشده برای کامل کردن ما وارد زندگیمان می‌شود

نیمه‌ گمشده انواع مختلف دارد کارما، همراه و دوقلو.

----------------------------

نیمه گمشده کارما به زندگی شما می‌آید تا کمکتان کند مشکلی را حل کنید یا شما به او کمک کنید مشکلی را حل کند. کارما ممکن است همکار، یک دوست نزدیک یا یکی از اعضای خانواده شما باشد یا حتی حیوان خانگی شما باشد که ارتباطی روحانی با او برقرار کرده‌اید. نیمه گمشده کارما یکی از متداولترین نوع روابط است

-----------------------------------

نیمه گمشده همراه کسی است که برای صمیمیت و بچه‌دار شدن به زندگی شما پا می‌گذارد. این نیمه گمشده کسی است که نهایتاً یا با او ازدواج می‌کنید و یا تا پایان عمر یک رابطه معنوی با او دارید. او به دلیلی وارد زندگی شما شده است و یکی از این دلایل رشد فردی شماست

---------------------------------------

سومین گروه نیمه دوقلو است که بیشترین هواخواه را دارد. شما نیمه دوقلویتان را طوری تشخیص می‌دهید که انگار او را همه عمر می‌شناخته‌اید.

نیمه دوقلو همتای الهی شماست.

                                            

روح همتای دوقلو منعکس‌کننده روح شماست، آن را شناخته و با آن پیوند می‌خورد. اگر زمان مناسب نباشد، ممکن است همراه دوقلویتان شما را ترک کند و بعدها در یک زمان دیگر برگردد. اما این پیوند هیچوقت شکسته نمی‌شود

همه ما در زندگی ماموریتی داریم و این به خودمان بستگی دارد که آن ماموریت را پیدا کنیم . نیمه گمشده ما می‌تواند برای رسیدن به آن کمکمان کند

نمی‌توانید پیوند با نیمه گمشده‌تان را به اجبار ایجاد کنید. این پیوند یا خودبه‌خود ایجاد می‌شود یا نمی‌شود

نیمه گمشده‌تان شما را همانگونه که هستید می‌پذیرد

نیمه گمشده‌تان در مواقع ناراحتی از شما مراقبت می‌کند و وقتی موفق می‌شوید تحسینتان می‌کند.

نیمه گمشده شما بهترین دوستتان است

باید به همدیگر احترام بگذارید

----------------------------------------

چطور بود ! ؟ براتون تازگی داشت ؟

با این اوصاف منم نیمه های گمشده ای دارم هر چند اون , نیمه ی همراه نباشه !

متن هیچ منبعی رو معرفی نکرده بود و نمیدونم کتابی در این مورد هست یا نه . اگه مطلب بیشتری در این زمینه می دونید لطفا منم در جریان بذارید

------------------------------------

پ . ن. لینک همراهان خوبم رو می بینید آب رفته ! مدتهاست دارم  مطالب آرشیوم رو یکی یکی می خونم بهشون فکر می کنم تک تک کامنت ها رو می خونم و به وبلاگ دوستان سر میزنم . فکر می کنید چند درصدشون هنوز می نویسند!؟ واقعا بعضی از دوستان یاقوت های گرانبهایی هستند که باید به موقع قدرشون رو بدونیم . خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم و یاد می گیرم

-----------------------------------

پ . ن . یک هدیه  آسمانی :

"پروردگارا جان مرا در حال ثبات و استواری بگیر و نیازم را از دنیا قطع کن و رغبتم را به رحمتت برانگیز تا شوق لقایت در سر داشته باشم و مرا صدق توکل بر خودت مرحمت فرما "

 "فرازی از دعای 54 صحیفه سجادیه "

 

نظرات ()



 
نویسنده: حکیمه - ۱ آبان ۱۳٩٠

« نیمه ی سیب افلاطون »

این نوشته یک مصداق برای پست قبلی است  .

 ------------------------------------------------

.

.

.

 

-------------------------------

وقت داشتین داستان پرواز رو هم بخونین. راستی کدوم یکی از شماها کرم قهوه ای داستان هستید؟

 -------------------------------

 

وقتی که غم ها و شادیهایت بزرگ شد دنیا برایت کوچک می شود !

 « از آرشیو »

--------------------------------

هیچگاه امید کسی را نا امید نکن شاید امید تنها  دارایی او باشد

 

نظرات ()



 
نویسنده: حکیمه - ٢٤ مهر ۱۳٩٠

 

با سلامی دوباره

هنوز برای نوشتن , زمان لازم دارم. دارم گذشته ها رو مرور می کنم. و اون گذشته ها گذشته های دورتر و  اتفاقات و عزیزانی رو به یادم میارن که انگار مدتها بود در ذهنم گرد فراموشی روشون نشسته بود .

 

در چند ماه اخیر نه تنها چربی های نداشته ی جسمم بلکه عضلاتم هم تحلیل رفته اند غافل از اینکه به قول دوست عزیز  زوربا  مهم تر از اون چربیهای روحه که دارن آب میشند! یک جوری اتگار ذهنت بازتر میشه برای درک بهتر محیط اطراف و چیزهایی که زایده های روحیت نمیذاشتن ببینی...و این وسط چه عذابی رو متحمل میشی!... بی حکمت نیست که به یاد اینجا هم افتادم...

ناتمام موند!

------------------------------------------------

 با اینکه من خیلی کم توفیق اینو دارم که با جناب حافظ  همنشین بشم  ولی ایندفعه ایشون مرحمت کردن و خودشون پیغام لازم رو فرستادن !

دست  از طلب ندارم تا کام  من بر آید

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

بگشای  تربتم را  بعد از وفات  و  بنگر

کز  آتش  درونم  دود  از  کفن  بر  آید

 

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: حکیمه - ۸ شهریور ۱۳٩٠

 

با سلامی گرم

علت نوشتنم اینه که اعلام کنم هنوز اینجا رو فراموش نکردم. برام زنده است با تمامی خاطراتش شاید روزی دوباره ... بماند

 

دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.

اینشتین

 

وقتی داری بالا میروی مهربان باش و فروتن , چون وقتی که داری سقوط می کنی از کنار همین آدمها رد میشوی

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: حکیمه - ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

 

 

خدا نگهدار همه ی شما

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: حکیمه - ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥

 فعلا...

 

متاسفانه مدتیی که به علت مشغله ی فکری زیاد  نمیتونم اونطوری که دلم میخواد برای اینجا وقت بذارم. در نتیجه تصمیم گرفتم مدتی برای نوشتن درنگ کنم تا زمانی که به یاری خدا بتونم با فراغ خاطر بازم در خدمت دوستانم باشم.

 سعی میکنم در این مدت به وبلاگ شما عزیزان سر بزنم تا از نوشته هاتون بی بهره نمونم.

امیدوارم اگه فرصتی دست بده برای منم دعا کنید.

 

به امید دیداری دوباره...

 

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: حکیمه - ۳۱ فروردین ۱۳۸٥

باز هم محض یادآوری

دعای امام سجاد(َع) به وقت بیماری یا روی آوردن اندوه و بلا

(از صحیفه سجادیه)

بار خدایا، تو را سپاس بر نعمت تندرستی بدن که همواره و پیوسته از آن برخوردار بوده ام و سپاس تو را، بر آن بیماری که در جسمم پدید آورده ای.

ای خدا من نمیدانم که کدام یک از این دو حال برای شکر به درگاهت سزاوارتر است و کدام یک از این دو وقت حمد تو را شایسته تر؟ آیا زمان سلامت که روزیهای پاکیزه ات را بر من گوارا ساخته ای و به سبب آن برای به دست آوردن رضایت و نعمتهایت به من نشاط بخشیده ای و به سبب آن تندرستی به من نیرو داده تا به طاعتت توفیق یابم. یا به هنگام بیماری که مرا به آن پاک می سازی و نعمت هایی که به من تحفه داده ای تا گناهانی را که از آن گرانبار شده ام تخفیف دهی، و مرا از سیئاتی که در آن فرو رفته ام پاک نمایی و آگاهیم دهی که پلیدی گناه را به توبه از دل بشویم و با یادآوری نعمت قدیم، گناه بزرگم را از پرونده ام محو نمایم و در خلال این بیماری از جمله تحفه ها که به من عنایت می کنی این است که فرشتگان به حساب من اعمال پاکیزه ای نوشته اند که فکر آن به خاطری نگذشته و بر زبانی نرفته و هیچ یک از اعضاء در انجامش رنجی نبرده، بلکه این همه از باب تفضل و احسان تو بر من نوشته شده.

بار خدایا بر محمد و آلش درود فرست و آنچه را برایم پسندیده ای در نظرم محبوب ساز و تحمل آنچه را بر من وارد نموده ای آسان ساز و مرا از آلودگی اعمال گذشته پاک کن و شر اعمال گذشته ام را از من بزدای. و از لذت عافیت کامیابم فرما و گوارایی تندرستی را به من بچشان و لطفی کن که از بستر این مرض به سوی عفو و بخشایش تو راه خلاص یابم و از این زمینگیری به گذشت تو انتقال یافته و از این اندوه و گرفتاری به راحت تو خلاص یابم و از این دشواری به فرج و گشایش تو سلامت یابم که همانا تو بی استحقاق ما احسان روا می داری و نعمت بی دریغ نثار می کنی. و بخشنده ای کریمی که عطایت را پایانی نیست و دارای جلال و اکرامی.

......................

یه سوالم دارم: اگه نه راه افراط رو درپیش بگیریم نه راه تفریط معمولا میگند فرد میانه رو و معتدلی هستیم. حالا اگر در مورد یک موضوع واحد، زمانی موضع افراطی بگیریم و زمانی برای جبران اون، موضع عکس(تفریطی) اونوقت چه جور آدمی هستیم!؟

.....................

یه جمله ی کم نظیر هم از پائولو کوئیلو (نویسنده ی برزیلی) بخونید:

خطر متفاوت بودن را بپذیرید، اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: حکیمه - ۱٩ اسفند ۱۳۸٤

حرف دل از زبان يک داستان!

روزی مردی نزد بهاء الدين نقشبند آمد و گفت: من از يک آموزگار به آموزگاری ديگر سفر کرده ام و طريقت های بسياری را مطالعه کرده ام که همگی به من منافع بسيار رسانده و انواع استفاده ها را از آن برده ام. اينک مايلم به عنوان يکی از مريدان شما پذيرفته شوم تا از آبشخور دانش بيشتر بنوشم و خود را بيش از پيش در طريقت و عرفان پيشرفته سازم.

بهاء الدين بجای اينکه مستقيما پاسخ دهد دستور داد تاشام بياورند. وقتی برنج و خورشت گوشت آورده شد او بشقاب بشقاب برای اين ميهمان غذا کشيد. پس از شام، شيرينی و ميوه به او داد. آنگاه دستور داد تا تنقلات بيشتری آوردند و سپس انواع خوراک های ديگر از قبيل سالاد، سبزی، نقل و شيرينی را به او خوراند.

در ابتدا ميهمان شاد بود زيرا که بهاء الدين با اين تعارفات راضی بنظر می رسيد و هر لقمه ای را که او به دهان می گذاشت با رضايت نگاه می کرد. پس او تا آن جا که می توانست خورد. وقتی سرعت خوردن او آهسته شد شيخ صوفی بنظر آزرده شد و برای رفع آزردگی شيخ، ميهمان بد اقبال يک وعده ی ديگر نيز خورد.

وقتی که ديگر نتوانست حتی يک دانه برنج ديگر فرو دهد و با ناراحتی بسيار به پشتی تکيه داده بود، بهاءالدين به او گفت: وقتی نزد من آمدی سرشار از آموخته های هضم نشده بودی همانطور که اينک از اين همه گوشت و روغن و سبزی و شيرينی و برنج انباشته شده ای. تو ناراحت بودی و چون با ناراحتی واقعی معنوی آشنايی نداشتی اين پديده را همچون گرسنگی برای دانش بيشتر تفسير می کردی. عارضه ی واقعی تو سوء هاضمه بوده است.

حالا اگر به من اجازه بدهی می توانم در قالب کارهايی که به نظر تو مشرف شدن نمی آيد به تو بياموزم که چگونه آنچه را که خورده ای هضم کنی و آن را به انرژیـی، و نه وزن اضافی، تبديل کنی.

مرد موافقت کرد. او داستانش را ده ها سال بعد، زمانی که خودش يک مرشد بزرگ صوفی به نام خليل اشرف زاده شده بود برای ديگران بازگو کرد.

۰۰۰۰۰۰۰

حکايت بالا رو در يکی از کتابهای اوشو خوندم. هدفم از نوشتنش به خاطر پيام مهم و عميقيی که  در متن وجود داره. موضوعی که مدتهاست ذهن منو به خودش مشغول کرده. منظورم انباشته کردن اطلاعات و علوم مختلف در ذهن و بلا استفاده ماندن و بکار نبردن اونهاست! من سردرگم و درمانده شدم. از وقتی يادم مياد در هر زمينه ای که برام امکان داشته اطلاعات کسب کردم. يادم نمياد تا چند سال پيش کتابی بدستم رسيده باشه و من نخواسته باشم بخونمش در حاليکه بايد به موضوع کتاب توجه کرده و هدفم رو از خوندن اون ميدونستم! به قول حکايت بالا اين اطلاعات و دانسته ها هضم نشده باقی ماندند و باری اضافی و آزاردهنده شدند که نبودشان از بودنشان بهتره! علتش اينه که هيچ راهنمايی نبوده تا  به اين اندوخته ها و افکار جهت بده! و من خام و بی تجربه هم ندانسته در دامشون افتادم! در نتيجه بجای اينکه گره از مشکلات باز کنند و در بهتر زندگی کردن ياريم بدند مشکل ساز هم شدند!...

فکر کردم شايد کسانی هم باشند که با همچين مساله ای درگير بودند و بتونند در اين زمينه راهنماييم کنند. هر چندکه فکر نميکنم انگيزه ای هم برای تغييرجهت يا بهتر کردن اين اوضاع نامساعد مانده باشه!

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »